تو تصویر کن
مي گريم
تو تصوير كن لبخند
لبخند بر لب مي آورم
تو تصويري از اشك هايم داشته باش
زندگي مي كنم
تو تصوير كن مرگ
و خواهم مرد
تو زندگاني را به تصوير بكش
چرا كه نقاشي چيره دست تر از تو را سراغ ندارم
چرا كه باور دارم همه دروغ گويند و جفا كنند ولي تو نه
چرا كه انتظار دارم همه از پشت مرا خنجر زنند ولي تو نه
چرا كه يقين آورده ام دوستي حس پوچي ميان من و اوست ولي تو نه
چرا كه نيك ميدانم از بهر چه فريب رنگهاي روزگار پر فريب و آدمهايش را خورده ام
چرا كه دير زماني است من نيز بازي مي كنم
شايد بهتر از بقيه
اما همچنان راه ريا و دروغ و خيانت و جفا را نياموخته ام
قبل از آموختن چنين ننگ هايي مرگم را تو به تصوير بكش
اي نقاش چيره دست
